تبلیغات
غربت مهدی(عج)

برای عاشقی...

 
 
پست ثابت
نظرات |

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام دوستان گرامی

وبلاگ غربت مهدی(عج)دیگه بروزنمیشه

مشکلی توی مطالب بود از قسمت نظرات بگید...

دوست عزیزم...شرمندتم اگه مطالب وبلاگ مفید نبود...سریع وبلاگ رو ببند و حلالم کن...


کپی مانعی نداره

التماس دعا

اللهم صلّ علی محمدوآل محمد وعجل فرجهم




نویسنده : مسافر
تاریخ : دوشنبه 5 اسفند 1392
زمان : 08:56 ب.ظ
مطلب رمز دار : هق بزن!
نظرات |

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


نویسنده : من
تاریخ : پنجشنبه 10 تیر 1395
زمان : 03:33 ب.ظ
اعتقاداتتان را چند میفروشید؟
نظرات | ادامه مطلب

بنده خدایی تعریف میکرد ساکن لندن بود،
خودش میگفت که یه روز سوار تاکسی می شه و کرایه را می پردازد.
راننده بقیه پول را که بهش بر میگردونه ?? سنتی اضافه تر می ده !
می گفت:چند لحظه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست سنت اضافه را برگردانم یا نه بیخیالش؟
آخر سر بر نفس خودم پیروز شدم و بیست سنت را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی ….........................
چون که واگشتم ز پیکار برون روى آوردم به پیکار درون
سهل شیرى دان که صفهابشکند شیر آن است آن که خودرابشکند
وقتی به مقصد رسیدیم، موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم، پرسیدم بابت چی؟
گفت
خیلی وقت بود میخواستم بیایم مرکز شما مسلمونا و مسلمان شوم اما هنوز کمی
مرددبودم، وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم اعتقادتونا امتحان کنم.
به همین خاطر با خودم شرط کردم اگر بیست سنتمو پس دادید بیایم.
فردا خدمت می رسیم !
بنده خدا تعریف می کرد:تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد.
من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست سنت می فروختم.

شما اعتقاداتتان را چند میفروشید؟


_____________________________________________
اجازه هست...
چقدر حرف دلم را به جاده ها بزنم
اجازه هست کمی حرف با شما بزنم؟!
دلم قرار ندارد خودت که می دانی
چقدر مانده همین طور دست و پا بزنم؟!
ببین به جان عزیزت قسم کم آوردم
بعید نیست که همین روزها جا بزنم
اگر دروغ نگویم فقط کمی مانده
رکورد مردم نامرد کوفه را بزنم
خدا کند که بیایی وگرنه از سمت
کدام پنجره باید تو را صدا بزنم
به بازگشت من آقا دگر امیدی نیست
مگر سری رو به کربلا بزنم!



ادامه مطلب بی نظیره...



مرتبط با : مذهبی جنجالی
برچسب ها : عکس شش گوشه امام حسین-عکس حرم-عکس-عکس بین الحرمین-عکس هوایی بین الحرمین-عکس های بی نظیر-داستان-
نویسنده : من
تاریخ : دوشنبه 25 فروردین 1393
زمان : 09:10 ب.ظ
به عشقِِـ عشق!
نظرات |

http://img.tebyan.net/big/1388/09/3623513018661515295113419820671308430.jpg

مردم را دورخودش جمع کرده بود،می گفت زینب(س) است؛دخترفاطمه(س)
بردندش پیش خلیفه.پرسید:چه طورجوان مانده ای؟
گفت:پیامبردست کشیدبرسرم تاهرچهل سال یک بارجوان شوم.
علی بن محمد(ع)آمد،روبه زن گفت:گوشت فرزندان فاطمه(س)بردرندگان حرام است.بروداخل قفس شیرها،اگرراست میگویی.
زن،پاهایش سست شد،عقب عقب رفت.
گفت:می خواهی مرابه کشتن دهی،چراخودت نمی روی؟
همه ساکت شدند.متعجب ومنتظر!
علی بن محمد(ع)واردقفس شد.شیرهادورش راگرفتند.صورتشان را مالیدند به لباسش.اوهم دست می کشیدبریال هایشان ونوازش شان می کرد.

http://dl.aviny.com/Album/mazhabi/ahlbeit/hadi/kamel/03.jpg

کودک نشست.شاخه گلی به امام(ع) داد.
امام(ع)بامهربانی شاخه ی گل را ازدستش گرفت،بویید.گذاشت روی چشمش وبه مردی که کنارش بود،هدیه داد.گفت:هرکس گلی رابوکند،روی چشمش بگذاردوصلوات بفرستد،خدا انبوهی ازحسنات به او می دهد وانبوهی ازگناهانش را می آمرزد.

خ.ن1:امام مهربانی ها،مراببخش،مراببخش بخاطرهمه ندیدن هایم...


http://www.askdin.com/gallery/images/5770/1_21124712882146206127105722239781941855214.jpg

خ.ن2:این روزها...روی زمین...اتفاقاتی می افتد که گاهی بد دل می سوراند،بد می شکند،بدبدبد
فدای غربتت یامهدی(عج)چه میکشی این روزها،منـِ ساده انقدر میسوزم وشما...آه که بد دلم هوای گریه داردبرای شما...به قول خواننده:تو رو به غربتت ظهور کن ظهور کن...(همین جمعه!)
خ.ن3:هی هی...نکنه توهم طرفدارشاهین نجفی ای؟آره؟مگه نمیدونی؟
کافیه کلمه امام نقی رو توی گوگل سرچ کنی،یا کلیپ کمپین یادآوری امام نقی به شیعیان روببینی(من ندیدم)یادر موردش توی این صفحه چیزی بخونی،اونوقت معنی حرفامو دلیل این پست رومیفهمی.اگه دلت گرفت ازاین دنیای کثیف وآدمای کثیفش ازطرف من هم سازنده این کلیپ رولعنت کن!
خ.ن4:فکر کردم شایدخوشتون بیاد،من که خوشم اومد:    شاهین نجفی
خ.ن5:میلاد حضرت زینب(س)مبااااارک
خ.ن6:منابع احادیث بالا:
1:بحارالانوار،ج50-بهجه الابرار
2:اصول کافی،ج6،ص525
(کتاب آفتاب درحصار)


مرتبط با : مذهبی جنجالی
برچسب ها : امام نقی-نقی-امام دهم-امام دهم شیعیان؛امام هادی-کمپین یادآوری امام نقی به شیعیان-emam naghi-naghi-
نویسنده : مسافر
تاریخ : پنجشنبه 15 اسفند 1392
زمان : 05:37 ب.ظ
دیگردلی نمانده...
نظرات |

گر حجاب ظهورت وجود تار من است..

خدا کند که بمیرم چرا نمی‌آیی؟




مَن لعنتی بفَهم

به خآطرِ خوشی هـآی زود گُذَرِ تو

سآلهآستــــ مَردی تکــ و تنهــآ مآنده

سآلهآستــــ غریبآنه زندگی میکند

بی آنکه کسی او رآ بشنآسَد

بی آنکه کسی از حآلش بپرسد

بفهم !!!


او سآلهآستــــ به خـآطر تو و اعمـآلتـــ ظهور نمی کند

پ.ن:این روزها دیگران زیاد دلم را می لرزانند،زیاد می شکنندش،زیاد فراموش می شود آن که نبایدفراموش شود!این روزها می ترسم،هوای معرفت بس ناجوانمرادنه سرد است،این روزها حال وهوایم بس خراب است،خراب

پس چرانمی آیی؟که این حال خرابم برای نبودن توست...

اللهم عجل لولیک الفرج

مرتبط با : مذهبی
برچسب ها : مهدی(عج)-امام دوازدهم-امام مهدی-امام زمان-غربت مهدی-دیگردلی نمانده-
نویسنده : مسافر
تاریخ : چهارشنبه 7 اسفند 1392
زمان : 02:50 ب.ظ
کربلا...عشقت منودیووونه کرد
نظرات | ادامه مطلب

اسپیکراتونو تاته زیادکنین...

از تو چه پنهون آقا جون دیگه امیدی ندارم

عمرم کفاف بده بیام سر رو ضریحت بذارم

حسرت به دل تواین دیارزندگی سخت شده برام

چندوقته توی خلوتم فقط حسین وکربلاست

چه حالی داره ای خدا  سینه زدن تو کربلا

غسل زیارت از فرات نگاه به گنبد طلا

کربلا عشقت منو  دیوونه کرد

کربلا عشقت منو  دیوونه کرد

الهی که یه شب بیایم توحرم اعتکاف کنیم

باپرچم هیئت مون دورضریح طواف کنیم

دم دمای سحرکه شد ازسوی بین الحرمین

بریم به سمت حرم عباس علمدارحسین

کربلا عشقت منو  دیوونه کرد

کربلا عشقت منو  دیوونه کرد

میگن نمیدونی چقدر قشنگه بین الحرمین

دور تا دورش نخلای سبز صفا میدن به عالمین

همه میگن توکربلا کبود رنگ آسمون

انگار یه دنیای دیگه است که پامیده برا جنون

که پامیده برا جنون...


___________________________________________________________

محرم تموم شد...باورنمیکنم...دلم نمیخوادباورکنه...که فرصت های عاشقیم تموم شدن...که دیگه قرارنیست یهوبزنم زیرگریه وبدون هیچ دلیلی گریه کنم...محرم تموم شد...اماکی گفته اشک های من تموم شدن؟کی گفته ماتم این مصیبت تموم شده؟نمیدونم...نمیدونم مخاطب این حرفام کیه؟واسه کی دارم ناله میکنم واسه کی دارم غرمیزنم...نمیدونم شاید...سهم من از زندگی تموم شده...محرم تموم شده...کاش زندگیمم باهاش تموم میشدکه انقدر شرمنده نباشم...درد داره...شرمندگی خیلی درد داره...حقش نبود...حقش نبود این فرصت روهم ازدست بدم...حقش نبود...میدونی یا امام حسین؟امسال محرم به دلم برات شده بود این آخرین محرمیه که میبینم...به دلم برات شده بودقبل ازمحرم سال بعدمیام شیش گوشه تومیبینم...به دلم برات شده بودبه عشقم میرسم...میدونی یاامام حسین؟تاحالادلم بهم دروغ نگفته بود!لعنتی...اونم دروغگوشده!من کجاوکربلاکجا...لیاقت میخواد...لیاقت...آره دیگه حرفی نمونده...وقتی لیاقتشوندارم غلط میکنم عاشقش باشم!غلط میکنم به امید دیدن حرم زندگی میکنم غلط میکنم تموم ذهنموبین الحرمین پرکرده غلط میکنم وقتی گنه کارم...خدایامحرم تموم شد...پس چرامن هنوز زندم؟خدایا یادته؟...آی خدا خیلی درد داره!خیلی...خیلی درد داره باتموم وجود بخوای .بهش نرسی...آقاجون نیگاکن...نیگاکن چقدرآدم اومدن کربلا...


بخدا من یه نفرم!جامیشدم باهاشون بیام!بخدابین الحرمین جای کسی وتنگ نمیکردم بخدا به کسی تنه نمیزدم...بخدا اصن قول میدم...حتی صدای گریم بغل دستیمواذیت نکنه...یاامام حسین بطلب دیگه...قول میدم اومدم دیگه دخترخوبی بشم...هه!نکنه شمام دیگه قولاموقبول ندارین آقا؟من که تاحالابه شماقول نداده بودم!فقط همش زیرقولم با امام رضا زدم!آقاجون امام رضا اومدن پیش تون ازم شکایت کردن؟ازطرف من بهشون بگین حق دارن بخدا...!

دیگه حرفی ندارم!!!

آرزوم این بودکه اربعین حرم باشم اما...
یه چیزی ازته دلم فریادمیزنه:

محاله...محاله...

اربعین اومد،قرارمون تموم شد،خوش به سعادت هرکسی که تونست عوض بشه...

التماس دعا بچه ها،خیلی به دعاهاتون نیازدارم...

+1:امروز صبح خوابیدم رفتم حرم امام رضا!تنهای تنهابودم...گم شده بودم رسیده بودم به خودحرم...ولی به ضریح نمیرسیدم...انگارهمه چیزتغیرکرده بود همه جاستون ستون شده بود...همه بهم میگفتن ضریح ازاین طرفه!امابهش نمیرسیدم...آخرم بهش نرسیدم...این خواب چه معنی ای میتونه داشته باشه؟



برچسب ها : اربعین-محرم-حرم-امام حسین-عاشورا-ashura-شش گوشه-
نویسنده : من
تاریخ : چهارشنبه 27 آذر 1392
زمان : 05:59 ب.ظ
وخدایی که هیچ وقت تنهایمان نمی گذارد...
نظرات | ادامه مطلب

اول سلام...
به عنوانم دقت کردی؟اگه حوصله نداری این پستموبخونی به همون عنوان بسنده کن...دریایی ازحرفای نگفته است همین یه جمله.
این عنوان اولش تسلیت قلب صبورم بود اما حالابه این اسم تغییرکرد:وخدایی که هیچ وقت تنهایمان نمی گذارد...
اون روزهاکه این مطلبونوشتم روزهای خیلی بدی بودن.یه جوری بودم...دچاریه حسی که اسمی روش نمیشه گذاشت...یه حس تنهایی...غربت...یه حس سردی گفتاری وعملی...یه حس غم...یه حس دلسردی...یه حس سردرگمی...میگم که اسمی نداره...
خیلی دوست داشتم این زندگی تموم بشه خیلی دوست داشتم برگردم به همون جایی که ازش اومدم ...به آغوش خدا...به همون سرچشمه خوبی...ازاین دنیا...ازاین همه بدی وزشتی وپلیدی خسته شده بودم...می ترسیدم...می ترسیدم ازاینی که الان هستم بدتربشم...ازآینده ای که قراربودبیادمیترسیدم...اصلش خیلی خسته بودم...خسته ازتلاش بیهوده وزندگی کثیف...خسته ازآدم های بی رحم ونفهم...خسته...خسته ازهمه چیز...
فقط آرزوی مرگ کردم
چندروزبعدش...خداجوابمو داد...میدونی؟خداخیلی خوبه...خیلی هوامونوداره...عاشقتممممممممم خدااااا ...واینوهم میدونم که توبیشترعاشقمی...
میدونی چی گفت؟گفت:

آیاگمون کردی داخل بهشت میشی بدون اینکه حوادثی مث حوادث گذشتگان به توبرسه؟فک کردی بدون سختی میذارم بری بهشت؟فک کردی همینجوری آغوشمو واسه هرکسی بازمیکنم؟نه باید مثل طلا که واسه ی خالص شدن کلی سختی میکشه سختی بکشی...مث همون افرادی که چنان سختی هایی به اونهارسیدکه بی قرارشدن وگفتن:پس یاری خداکی خواهدرسید؟
به آنهاگفته شد:آگاه باشید،یاری خدانزدیک است...(آیه214سوره ی بقره)

نه صبرکن...سرسری ردنشو...این آیه روچندباربخون...کمه...بیشتربخون...تامتوجه بشی...متوجه بشی که بهشت ارزون نیست...خیلی گرونه...متوجه بشی آغوش خدا شامل هرکسی نمیشه...متوجه بشی مردن هم خیلی لیاقت میخواد...بدون هروقت اونقدرسختی بهت رسیدکه مث طلای خالص شدی اون وقت لایق مردنی...لایق آغوش خدا...آره...بخون واگه بی تاب رسیدن به خدایی برای رسیدن بهش تلاش کن...

بچه ها...به نظرتون چیکارکنم؟چیکارکنم که به خداثابت کنم لایق محبتشم؟چیکارکنم؟اصلاچیکارکنیم؟قدتموم عمرم شرمندشم...



مرتبط با : قلم خودم
نویسنده : من
تاریخ : چهارشنبه 6 آذر 1392
زمان : 04:03 ب.ظ
نامه ای ازسوی خدا
نظرات | ادامه مطلب






سوگند به روز وقتی نور می گیرد و به شب وقتی آرام می گیرد که

 من نه تو را رها کرد ه ام و نه با تو دشمنی کرد ه ام.

(ضحی 1-2 )




افسوس که هر کس را به تو فرستادم تا به تو بگویم دوستت دارم

 و راهی پیش پایت بگذارم او را ، که مرا به سخره گرفتی.

 (یس 30 )





و هیچ پیامی از پیام هایم به تو نرسید

 مگر از آن روی گردانیدی.

(انعام 4 )





و با خشم رفتی و فکر کردی هرگز بر تو قدرتی نداشته ام.

 (انبیا 87 )





و مرا به مبارزه طلبیدی و چنان توهم زده شدی که
 
گمان بردی خودت بر همه چیزقدرت داری.

(یونس 24 )





پس چون مشکلات از بالا و پایین آمدند و

چشمهایت از وحشت فرورفتند،

 و تمام وجودت لرزید چه لرزشی،

 گفتم کمک هایم در راه است و چشم دوختم ببینم که باورم میکنی

 اما به من گمان بردی چه گمان هایی .

( احزاب 10 )





تا زمین با آن فراخی بر تو تنگ آمد

پس حتی از خودت هم به تنگ آمدی

 و یقین کردی که هیچ پناهی جز من نداری،

 پس من به سوی تو بازگشتم تا تو نیز به سوی من بازگردی ،

که من مهربان ترینم در بازگشتن.

(توبه 118 )





وقتی در تاریکی ها مرا بزاری خواندی

 که اگر تو را برهانم با من می مانی،

 تو را از اندوه رهانیدم

اما باز مرا با دیگری در عشقت شریک کردی .

 (انعام ( 63-64





این عادت دیرینه ات بوده است،

 هرگاه که خوشحالت کردم از من روی گردانیدی ورویت

 را آن طرفی کردی

 و هروقت سختی به تو رسید از من ناامید شده ای.

 (اسرا 83 )





آیا من برنداشتم از دوشت باری که می شکست پشتت را؟

 (سوره شرح 2-3)





غیر از من چه کسی برایت خدایی کرده است

؟ (اعراف 59)





 پس کجا می روی؟ (تکویر 26)



من همانم که می دانم در روز روحت چه جراحت هایی برمی دارد ،

 و در شب روحت را در خواب به تمامی بازمی ستانم

 تا به آن آرامش دهم و روز بعد دوباره آن را به زندگی برمی انگیزانم

 و تا مرگت که به سویم بازگردی به این کار ادامه می دهم.

(انعام60 )





من همانم که وقتی می ترسی به تو امنیت می دهم.

 (قریش 3 )





برگرد، مطمئن برگرد، تا یک بار دیگه با هم باشیم

 (فجر 28-29 )




تا یک بار دیگه دوست داشتن همدیگر را تجربه کنیم.


 (مائده 54)
افسران - زبان حال<img src=
خدایا قلبم خونه ی خودته، کسی غیر از خودت رو به اون راه نده!


مرتبط با : مذهبی جنجالی
برچسب ها : نامه ای ازخدا-خدا-عشق به خدا-دوست داشتن خدا-فقط خدا-خدای من-خدای مهربون-
نویسنده : من
تاریخ : یکشنبه 14 مهر 1392
زمان : 09:13 ب.ظ
یکم بخندیم
نظرات | ادامه مطلب


سلام بچه هاخوبین؟خوشین؟سلامتین؟
آقاقبول نیست قبول نیس نیگا همه تون باهم رفتین من تنهاموندم قراربودمن برم!
این مطلب رومیذارم یکم دورهمی بخندیم!دیگه ازالان به مناسبت عیدقربانم باشه!شایدبعدش نتونم بذارم شایدم چندتابزارم
مواظب خودتون باشین
دوست تون دارمممممممممم زیااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد



 احساس خستگی و ناامیدی می کنید؟

حوصله ی هیچکس و هیچیزی رو ندارید؟

هیچ چیز خوشحالتون نمیکنه؟

چاره ی دردتون پیش ماست...


روی لینک زیر کلیک کنین و لذت ببرین


کلیک




برین ادامه مطلب


برچسب ها : طنز-شوخی-یکم بخندیم-خنده-شادی-جک-لطیفه-پیامک-بامزه و...-
نویسنده : من
تاریخ : جمعه 5 مهر 1392
زمان : 09:39 ب.ظ
فک کنم بهش میگن خاطره
نظرات | ادامه مطلب

سلام علیکم دوست جونیای عزیزورحمت الله وبرکاتووووووووووووو
حال واحوال؟من نبودم خوش گذشت؟گرچه روحم همیشه اینجاست!
اومدم خاطرات قم جمکران رو بذارم وبرم...شایدتامدت هانتونم مطلب بذارم وشایدم همین فرداپس فردا...!
بچه هاهواموداشته باشین!جدی میگما!شوخی ندارم.دوست دارم توی نت یه فضای دوستانه صمیمی داشته باشیم باهم(دخترا)ازبچه های بی معرفتم که سالی یه بارسرمیزنن هم دعوت به عمل نمیارم!دوست جونیای خودمومیگم
ازاین به بعدهرکی آپ میکنه خبربده منم به دوستای ثابتم خبرمیدم نه همه لینک ها
هرکی میخوادخاطراتموبخونه بره ادامه مطلب فقط لفطا باحس بخونین چون یه کوزه! اشک ریختم وقتی تایپ شون میکردم...شانس آوردم کیبوردم نسوخت!

اینم یه هدیه ازطرف من به وبلاگ های امام زمانی!

کد حدیث فلش


مرتبط با : قلم خودم
برچسب ها : قم-جمکران-قم حمکران-تصاویرحرم حضرت معصومه(س)-تصویرجمکران-خاطرات-سفربه قم-دلنوشته-امام زمان-حضرت مهدی(عج)-فاطمه کوچولو-
نویسنده : من
تاریخ : جمعه 29 شهریور 1392
زمان : 03:50 ق.ظ
احوال بعضیا توروزگار ما!
نظرات | ادامه مطلب

http://baseirat.persiangig.com/3-1.jpg

هی؛ داداشی به نظر تو زندگی بعد از تولد وجود داره؟

آیا تو به وجود مامان اعتقاد داری؟

-

-

-

نه من به این اراجیف اعتقادی ندارم؛ من یک روشنفکرم

مگه تا حالا مامان رو دیدی؟

خودم نوشت:واقعانمیدونم درمقابل بعضیا بخندم،گریه کنم،یابی تفاوت باشم؟

شمابگین...

عجب دنیاییه اینجا...بی معرفتی رو هم نشونم داد

دارم میرم قم دعاگوهمه هستم.خداروشکریه نفرهست که همش معرفت خرجم میکنه...خداجون عاشقتممممممممممم

دعاکنین همون چیزی بشه که میخوام...



مرتبط با : جنجالی
برچسب ها : روشنفکر-روشن فکری-مدرن-مدرنیته-حال وروز بعضیا-بعضیا-این روزا-روزگارما-
نویسنده : من
تاریخ : یکشنبه 17 شهریور 1392
زمان : 08:28 ب.ظ
فقط نامت رقیه نبود...
نظرات | ادامه مطلب

روایت یک عکس




آخرالزمان است و عصر جاهلیت ثانی



مخترعان غربی عِلمشان سر به ثریا کشیده و دار و ندارشان را به حرامی‌ها هدیه کرده‌اند؛ حالا وقتی از بازار شام گذر می‌کنی، به جای سنگ ها، خمپاره‌ها هلهله می‌کشند و فرود می‌آیند ...





دخترم، آرام باش و گوش فراده!
حرامی ها دو سال است منتظرند تا سه ساله شوی
          خانه ات به جای سقف، آسمان دارد و همه چیز برای پرواز مهیاست
حرامی ها خرابش کرده اند تا "ویرانه نشین شام" شوی
حرامی ها دو سال است که مشق تاریخ می کنند در دمشق؛
تا صحنه نمایش شومشان آماده شود و تو تماشاچی باشی و به تماشاگه راز دختر پادشاه کشور عشق پا بگذاری
          شاهزاده خاتون رقیه سلام الله علیها را می‌گویم
زنجیرهای اسیری دستت،
    شاهدند که خارهای بیابان به تاول پای شاهزاده رقیه بوسه می‌زدند، وقتی او را فرسخ ها پیاده آوردند به همین خرابه ها؛  
                 به همین مسلخ عشق!
آن ها نیک می دانستند که سه ساله حسین علیه السلام با سر پدر آرام گرفت و چون لب به لب های پدر نهاد، جان سپرد.
پس چشمان تو شهادت داد که چگونه پدرت را به مهر حسین علیه السلام سر بریدند و
        چشمان یتیم تو شاهد بود که مادرت را پیشت سر بریدند تا اگر بهانه گرفتی، نگوید "پدرت به سفر رفته"

همه جا کربلاست و همیشه عاشورا
        پس شیعه را تا به بلای کربلا نیازمایند از دنیا نخواهند برد!
سرت را بالا بگیر، که طعم بلای کربلا را چشیده ای؛ و لایق زیارت شاهزاده خاتون رقیه شده ای!
سرت را بالا بگیر و بگو  
                السلام علیکِ یا بنت الحسین


***تصویر بالا یك دختر شیعه سوری را نشان می‌دهد كه توسط سلفی ها به زنجیر كشیده شده و پدر و مادرش را پیش چشمش سر بریدند.
پ.ن:شایداین مطلب براتون خیلی تکراری باشه چون این روزهانقل مجلس هرمحفلی(فیس بوک فیس نما شیعه نیوز...)شده ولی مطلب قشنگی بود واین وظیفه ماست که نسبت به سوریه بی تفاوت نباشیم حتی تودنیای مجازی...



مرتبط با : جنجالی
برچسب ها : سوریه-کودکان سوریه-حضرت رقیه(س)-فقط نامت رقیه نبود-جنگ-تروریست-جنگ سوریه-جنگ هی داخلی سوریه-شام-مظلومیت-
نویسنده : من
تاریخ : چهارشنبه 13 شهریور 1392
زمان : 11:30 ب.ظ
عاشقانه ی بی همتا
نظرات | ادامه مطلب

                     

دیشب که دوباره به خلوت عاشقانه ی خودباخدایم پاگذاشتم وزمزمه های عاشقی را ازسرگرفتم،خدابه من لبخندی زدبه وسعت تلالوقطره های باران که از روی شاخه های بی جان درخت نورمنعکس می کردندومعلم سخت گیری شدکه عاشقانه شاگردش رادوست میدارد.موشکافانه ازمن پرسید:«میدانی دلیل آفرینش این آدم های2پاچه بود؟»وبامهربانی مرا زیرنظرگرفت.اندکی فکرکردم.راستی واقعاچرا ماراآفرید؟


یکم فکر کنید؟واقعادلیلش چی بوده؟خدایی که هیچ نیازی به بنده هاش نداره وبی اندازه دوسشون داره؟

میخواستم ادامه مطلب رو رمزداربذارم،ولی این کارونکردم.ازدوستای عزیزم میخوام حتما نظرخودشونودراین باره بگن که دلیل آفرینش ما آدمابه نظرخودشون(نه طبق گفته ی دیگران)چی بوده وبعدنظرمنودرادامه مطلب بخونن

بی صبرانه منتظرنظرات موافق ومخالف شماهستم.

پ.ن:دوباره رهسپارحرم آقام،ظاهرا دعاهام گرفته!انشالله...



مرتبط با : قلم خودم
برچسب ها : خدا-عاشقانه بی همتا-عاشقانه باخدا-عاشق خدا-عاشقی-عاشقانه خدا-عشق-عشق حقیقی-
نویسنده : من
تاریخ : جمعه 4 مرداد 1392
زمان : 01:39 ق.ظ
من و هوای یک حرم...!!!
نظرات | ادامه مطلب

ازهمه دل بریده ام دلم اسیریک نگاست
تموم آرزوی من زیارت امام رضاست


 
بالاخره خدا حرف دلموشنید،بالاخره امام رضا(ع)دلتنگی های گاه وبی گاهمودید،بالاخره منوطلبید...
بالاخره خالی شدم،وقتی آقاگفت بیاسرازپانمی شناختم،ازیه طرف استرس نرسیدن داشتم ازیه طرف ذوق وشوق رسیدن ولی یه نفرازته قلبم میگفت:وقتی گفتم بیاحتمامیذارم منوببینی پس نگران نباش،آخه سابقش زیاده که امام رضا(ع)ماروپشت درنگه داره،این دفعه هم که رسیدیم حرم3ساعت ماروپشت درنگه داشتن،ولی بالاخره اذن دخول دادن ومارفتیم داخل،حرم خیلی شلوغ بود،بیش ازحدخصوصابعدازسه ساعت بسته بودن درها،نمیشداصلابه ضریح نزدیک شی،داشتم باحضرت دردودل میکردم،3بار رفتم تانزدیک ضیح ولی نتونستم زیارت کنم،یه دخترخانومی ازهرمزگان اومده بودن ازش پرسیدم تونستی زیارت کنی؟گفت نه مگه زیارت اینجوریه؟یهومیخورم به یه نفردیگه حق الناس میفته گردنم...ازخودم خجالت کشیدم ازهرمزگان اومده بود معلوم نیس بعدچندسال ودیگه کی بتونه بیادحرم اونوقت من بخاطردوسال پشت درموندن انقدرگریه وبی تابی میکردم.منم گفتم دیگه نرم سمت ضریح گفتم بشینم روبروی حرم وباآقادردودل کنم شایدآخرین زیارتم باشه...ولی حرم انقدری شلوغ بودکه تادرورودی هم جای نشستن نداشت حتی جای ایستادن هم نداشت.رفتم سمت ضریح ولی بازم نتونستم زیارت کنم برگشتم ونمیدونم چه طوری یه کنج واسه خودم پیداکردم وگریه کردم،گریه که نه هق هق خیلی بد دلم گرفته بود.خانوم بغل دستیم که منودیدگفت:400بارآیه35نور روبخونی حاجت روامیشیا.بخاطرحاجت نیومده بودم مشهدبخاطردلتنگی بود بخاطرخالی شدن ولی...خیلی خسته بودم.یه روزه اومده بودیم ساعت9صبح رسیده بودیم حرم وساعت9شب بایدبرمیگشتیم.رفتم داخل مسجدگوهرشادفک کنم سرموگذاشتم روی پام ونفهمیدم چطورخوابم برد!که یه خانومی زد روشونم(خادمین حرم)وگفت عزیزم!ویه نگاه بهم کردکه ازصدتافحش بدتربود!بلندشدم و واسه اینکه دوباره خوابم نبره قرآن خوندم.همین جوری که میخوندم به خودم فکرمیکردم،اینکه بعددوسال انتظاربالاخره آقادعوتم کرد،اینکه معلوم نیست دیگه بتونم بیام،یادشب های گریه کردن وانتظارم،یادعکس چسبیده به دیوارم ویهودیدم تا زیارت نکنم نمیتونم ازحرم بیام بیرون.بایه حالت خاص رفتم طرف ضریح،وسط جمعیت داشتم خفه میشدم،باحرکت بقیه تکون میخوردم وگرنه صاف ایستاده بودم ودستم سمت ضریح درازبود،دست خانوم بغل دستیم افتادزیرگلوم،فک کنم داشتم لحظه های آخرعمرمومیگذروندم با اون فشاردستش چقدرخوشبختی محضه کنارحرم بمیری...ولی نمردم وبایه حرکت کشیده شدم سمت جلو ودستم تاچندسانتی متری حرم بود ولی نمیرسید دیگه اشکام همین جوری میومدنه ازدردجسمی از...از...بیخیال عاجزانه به خانوم جلوییم گفتم:دستمومیرسونی؟اونم دستموکشیدوبالاخره شبکیه های نقره ای رولمس کردم.اومدم برم بیرون ازبین جمعیت دیدم اصلانمیشه دوباره صورتموبرگردوندم سمت ضریح ودستموگره زدم به شبکیه های نقره ای و...تواون لحظه هیچی نگفتم هیچی حتی یه اللهم عجل لولیک الفرج ساده فقط زل زدم به همون دستم که گره شده بود.برگشتم وهرجورشداومدم ازجمعیت بیرون.وقتی دیگه ازجمعیت کنده شدم روبه حرم وایسادم وباخودفکرکردم:یعنی من واقعاواسه لمس ضریح این کاروکردم؟به دستم نگاه کردم وهمون دس لمس شده رو بالاگرفتم مثل کسایی که سوگندمیخورن روبه آقاکردم وگفتم:آقاقسم میخورم،قسم میخورم به جبران این لطف بزرگتون که اجازه دادین بین این همه آدم منم دست خالی نرم قسم میخورم هروقت خواستم گناه کنم یادهمین تصویر دست گره شده به ضریح بیفتم ویادقسمم ویادشما،قول میدم مولای من فول میدم. وبعدم بایه لبخند ویه عالمه اشک دعای وداع روخوندمو اومدم ازحرم بیرون.بعدازنمازمغرب وعشا با بابابرگشتیم و دم در بابا داشت یه خداحافظی بلند وبالامیکردباآقا،عادتشه نمیدونم ازته دله یانه ولی منم به تبعیت ازبابابرگشتم وروبه آقاتودلم گفتم:خداحافظ سرورم...وبعدم برگشتیم وهمه چیزتموم شد...
حالاتوهروضعیتی هستم فقط خداروشکرمیکنم،انگار فال حافظ درست گفته بود روزهای قشنگ زندگیم دارن میان،خدایاااااااااا شکرت...


بچه هایه چندتادعامیکنم همه بلندآمین بگین،باشه؟
خدایا ظهور آقامون امام مهدی(عج) رو برسون.
خدایاهمه ی بیمارهای ویلچرنشین خصوصا دختروپسرهای هم سن خودم روشفابده.(قلبم فشرده شدوقتی یه دخترهم سن خودم روی ویلچرداشت گریه میکرد)
خدایا همه ی بیمارهای روانی رو شفابده.
خدایاهمه ی عاشقای امام رضا(ع)روکاری کن هرچی زودترآقابطلبشون.
ادامه مطلبم قشنگه...
پ.ن:باوجودبدقولی من،آقادوباره منوطلبیدواجازه ی دخول وزیارت داد،آقای کریمم،الهی واست بمیرم.منومی بخشی؟


مرتبط با : مذهبی جنجالی قلم خودم
برچسب ها : امام رضا(ع)-امام هشتم-حضرت علی ابن موسی الرضا-مشهد-حرم امام رضا-مشهدالرضا-عاشقانه-هوای حرم-شب های حرم-
نویسنده : من
تاریخ : سه شنبه 21 خرداد 1392
زمان : 12:00 ق.ظ
فرار كن سمت خدا
نظرات |

پسر تو خونه خیلی شلوغ‌کاری کرده بود. همه‌ی اوضاع را به هم ریخته بود.وقتی پدرش وارد شد، مادر شکایت اونو به پدرش کرد. پدر که خستگی و ناراحتی بیرون رو هم داشت، شلاق رو برداشت.

 پسر دید امروز اوضاع خیلی بی‌ریخته، همه‌ی درها، هم بسته است، وقتی پدرش شلاق رو بالا برد، پسردید کجا فرار کنه؟ راه فراری نداره! خودش را به سینه‌ی پدر چسبوند. شلاق از دست پدر شل شد و افتاد.

 

شما هم هر وقت دیدید اوضاع بی‌ریخته به سمت خدا فرارکنید.

 به نقل از حاج اسماعیل دولابی

میدونم که این متن شاید براتون خیلی تکراری باشه اما بازم تکرارش میکنم،تکرارش میکنم تابدونین خدا چقدر مهربونه حتی مهربون تراز اون بابایی که دستاش شل شدافتادپایین،حتی مهربون تراز اون چیزی که تو دعای کمیل گفته

 

میخوام دوباره ودوباره اینجا همه باهم فریادکنیم:

خدااااااااااااا دوست دارم!

 

میدونی که جزتو هیشکی روندارم،هیشکی.حدا قل من اینطوریم

هیچ وقت تنهام نذار

همه روبگیرازمن ولی خودت رونه...

یکی از دلنوشته های قدیمی من:

می پندارم چیست که مرا ویرانه وسرگردان کرده؟بله آن که همیشه همپاوهمراه من است،امشب نبود.من خدای خودم را گم کردم وحال سرگردانم.می خواهم بروم به قرارگاه همیشگی تاصدایش بزنم.نکندمنتظرم باشد؟شب است وسرداست و ویرانه ی دلم هوای خزیدن درآغوش گرم خدا را دارد.دلم می گوید هرچه ازدوست رسدنیکوست حتی این ناامیدی دراوج امیدواری...بازهم شکرخداوندا.می دانم مصلحتی درپشت خواسته هایت جاری است.آری شایدمن،بزرگ شده ام!خدای خوب من ای مهربانم،توخودخوب میدانی که دلم طاقت همه چیزرادارد جزنداشتن تورا.بارهاگفته ام همیشه همه چیز من باش،توتمام آن همه هستی.هرچه دارم بگیر،دلبستگی هاکم است اماخودت را هیچ گاه ازبنده شکسته ات دریغ نکن.همیشه همراه من باش.بگذاربگویم دراین جنگ نابرابر پیروزی ازآن من است چون توهمراه منی...!

26/11/91فاطمه سردرگم بود




مرتبط با : جنجالی قلم خودم
برچسب ها : خدا-خداجونم-عشق-خدای من-عشق من-همه کسم-
نویسنده : من
تاریخ : شنبه 21 اردیبهشت 1392
زمان : 01:14 ق.ظ




( تعداد کل صفحات: 3 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ]




 

شارژ ایرانسل

فال حافظ