تبلیغات
غربت مهدی(عج) - فک کنم بهش میگن خاطره

برای عاشقی...

 
 
فک کنم بهش میگن خاطره
نظرات |

سلام علیکم دوست جونیای عزیزورحمت الله وبرکاتووووووووووووو
حال واحوال؟من نبودم خوش گذشت؟گرچه روحم همیشه اینجاست!
اومدم خاطرات قم جمکران رو بذارم وبرم...شایدتامدت هانتونم مطلب بذارم وشایدم همین فرداپس فردا...!
بچه هاهواموداشته باشین!جدی میگما!شوخی ندارم.دوست دارم توی نت یه فضای دوستانه صمیمی داشته باشیم باهم(دخترا)ازبچه های بی معرفتم که سالی یه بارسرمیزنن هم دعوت به عمل نمیارم!دوست جونیای خودمومیگم
ازاین به بعدهرکی آپ میکنه خبربده منم به دوستای ثابتم خبرمیدم نه همه لینک ها
هرکی میخوادخاطراتموبخونه بره ادامه مطلب فقط لفطا باحس بخونین چون یه کوزه! اشک ریختم وقتی تایپ شون میکردم...شانس آوردم کیبوردم نسوخت!

اینم یه هدیه ازطرف من به وبلاگ های امام زمانی!

کد حدیث فلش

توی دفترخاطراتم اون اوایل تابستون نوشتم مسافرات هدف:مشهد،مشهد،مشهد!!!قم جمکران

عجیبه برام خیلی عجیبه که دقیقا3بارمشهدرفتمویه بارم قم جمکران عین همین کلمه چسبیده بهم!باخودم میگم اگه اینجوریاس یه صفخه تموم بنویسم شبای حرم یه صفحه پرکنم سه شنبه جمکران یه صفحه پرکنم زیارت خانومم

قربون خانومم برم،میدونی؟حرم خانوم خیلی باصفاس.

دوست داشتم وقتی رفتم حرم اینجوری باشه

اما تصویرجلوی چشمم اینجوری بود

یه دختری بودتوحرم آشناشدم باهاش اسمش فاطمه کوچولوبود.خیلی ذوق داشت بره زیارت...خانوم طلبیدش...رفت حرم...کوچولو بود...سریع نمازشوخوند به مامانش گفت مامان میخوام تنهاباخانوم حرف بزنم...مامانش اجازه داد...گفتم که کوچولو بود...رفت روبه روی ضریح وایساد...ناخودآگاه اشکاش میومد...نمیدونم آخه مگه دخترای کوچولوهم دلشکستگی دارن؟پس واسه چی گریه میکرد؟...منم مث همه سرازکاراین فاطمه کوچولودرنیاوردم.بافاطمه کوچولو روبه روی ضریح ایستاده بودیم وگریه میکردیم.من واسه گناهام...اون واسه چی؟شایدواسه دیگرون...اونقدرجلوی ضریح وایسادیم که صدای خادمادراومد.به من گفت که برم ولی به فاطمه کوچولوهیچی نگفت.شایداونقدرکوچولوبودکسی نمیدیدش...حرم حضرت فاطمه(س)خیلی خوب بود.آرامش...راحتی...دردودل...اشک...به قول آنتوان دوسنت اگزوپری عجب دنیای رازآلودیه این اشک!شماتاتهش بخونین...

جمکران...خیابونش که آخرش میرسه به گنبدمسجدومناره هاش...آخ که دلم یهولرزید...یهویادحضرت مهدی(عج)افتادم.یهویادعاشقی افتادم...یهویاد تموم زندگیم افتادم...یهودلم خواست پیاده شم تواون گرماتموم راه روپیاده برم...یهودلم عاشقی خواست...

دوست داشتم شب باشه ولی خداشایدمیدونست ظرفیت شوندارم نداد...رفتیم داخل مسجدو محراب مسجدوگریه ونماز...ازهمه قشنگ ترش نامه بودراستی فاطمه کوچولوروهم کنارچاه دیدم.این دخترچرا انقدرگریه میکنه؟خیلی زودبرگشتیم.توراهبرگشت دوباره وقتی ته ته خیابون چشمم افتادبه مسجد دلم لرزید...یعنی سفرآخرمه؟شاید...

به آقام قول دادم مواظب فاطمه کوچولوباشم...

اینم اون تصویری که همش دلمومی لرزوند فقط شلوغیوماشیناو پرچم هاشوفاکتوربگیرین :جمکران

بعدانوشت:موقعی که رفتیم توی صحن مسجدجمکران برگشتم ببینم دوربینش کجاست؟(همونی که روی سایت مسجدجمکران پخش زنده داره)هرچی چشم چرخوندم نفهمیدم به مامانمم میگم مامان میخوام دودستموبگیرم بالا تکون بدم دل هرکی نگاه میکنه شادشه!

 



مرتبط با : قلم خودم
برچسب ها : قم-جمکران-قم حمکران-تصاویرحرم حضرت معصومه(س)-تصویرجمکران-خاطرات-سفربه قم-دلنوشته-امام زمان-حضرت مهدی(عج)-فاطمه کوچولو-
نویسنده : من
تاریخ : جمعه 29 شهریور 1392
زمان : 03:50 ق.ظ
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


 

شارژ ایرانسل

فال حافظ